کتابخانه عمومی شهید مطهری حسن آباد
کتابخانه عمومی شهید مطهری حسن آباد

کتابخانه عمومی شهید مطهری حسن آباد

قصه های شب یلدا برای کودکان

داستان شب یلدا برای کودکان:

طاها کوچولو وقتی از مهدکودک اومد خونه دید مامانش کلی خوراکی های خوشمزه ( آجیل، هندوانه، انار و ... ) آماده کرده از مامانش پرسید مامان جون عیده؟

مامانش خندید و گفت: نه،

طاها کوچولو تعجب کرد گفت: مهمون داریم؟

مامانش دوباره خندید و گفت: نه،

طاها بیشتر تعجب کرد گفت: پس چه خبره این همه خوراکی خوشمزه دارید آماده می کنید؟

مامان طاها کوچولو گفت: این ها را می خواهیم ببریم خونه مادرجون اونجا قراره با خاله ها و دایی ها دور هم باشیم و بخوریم.

طاها کوچولو گفت مگه چه خبره؟ ما که همیشه می ریم خونه مادرجون ولی هیچ وقت اینقدر خوراکی ها خوشمزه نمی بریم

مامانش گفت: عزیزم امشب "شب یلدا" یا "شب چله" است.

طاها کوچولو دوباره تعجب کرد و گفت: شب یلدا، شب یلدا چه شبی هست مگه؟

مامان طاها کوچولو گفت: شب یلدا یا شب چله، آخرین شب زمستان و بلندترین شب سال هست. از قدیم مردم ایران رسم داشتند که درازترین شب سال را که همان آخرین شب پاییز است را جشن بگیرند و بیشتر به خونه بزرگ‌تر‌ها می رن و دور هم جمع می‌شن و هم خوراکی‌های خوشمزه می‌خورن و هم مادربزرگ‌ها و پدربزرگ‌ها برای بچه‌ها قصه می‌گن و یا شاهنامه می خونند و اینکه فال حافظ می گیرند و دور هم کلی شاد هستند و می خندند.

طاها کوچولو که تازه متوجه شده بود خندید و کلی ذوق کرد به مامان گفت آخ جون پس خیلی بهمون قراره خوش بگذره.

مامان طاها کوچولو گفت: درسته امشب می تونه بهمون خیلی خوش بگذره در صورتی که در خوردن این تنقلات و خوراکی های خوشمزه زیاده روی نکنید تا یه موقع دلمون درد نگیره.

طاها کوچولو هم گفت: چشم مامان جونم حواسم هست.

بعد طاها کوچولو با کلی ذوق و شوق رفت کاراش را انجام داد و با مامان رفتند خونه مادر جون، اونجا با بچه های همسن خودش بازی کردند بعد رفتند کنار مادرجونشون زیر کرسی نشستند تا مادرجون براشون قصه بگه.

منبع:

 www.beytoote.com

نظرات 0 + ارسال نظر
امکان ثبت نظر جدید برای این مطلب وجود ندارد.